تبليغاتX
من در پناه پنجره ام....
 

آسمان سربي رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه كسي

نقش او را خواهد شست؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:45 توسط غزل |


 

زنی همراه با دخترش وارد آموزشگاه میشن... وضعیت ساده و بی توضیحی دارن... از همون لحظه ی اول نمیدونم چرا یه حس بد پیدا کردم.... یه حس خلع ... یه حسی که نمیدونم چرا با یه بغض همراه بود... خودمو مشغول کارای شخصیم کردم... مادر و دختره نشستن تا با مدیر آموزشگاه صحبت کنن...

زن : خانوم مدیر میخواستم اگه میشه دخترمو ثبت نام کنید ... فقط دو تا واحد افتاده داره از دوره ی راهنمایی...

مدیر به پرونده نگاهی میندازه و درسا رو مشخص میکنه و توضیحات لازم رو میده

نوبت به حرف پولش میرسه...

مدیر: دخترم پدرت چیکاره اس ؟

دختر: بازنشسته ی راه آهنه خانوم

دختر با محجوبیت سرش و پایین میندازه... هاله ای از اشک چشاشو می پوشونه... ولی سرش رو بالا نمیگیره... نفهمیدم منظورشو تا اینکه مادرش گفت که:

خانوم مدیر هزینه اش چقدره؟

مدیر : 100 تومن

زن : یه آه بلند میکشه و میگه خیلی زیاده... نداریم بخدا نداریم

مدیر: خب خانم قانونه... دست من که نیست... من فقط مدیر اینجام ...حالا شما چقدرشو میتونی بپردازی؟

زن: اگه بگم 10 تومن یا 15 تومن خیلی کم گفتم؟

مدیر : ( با چشایی باز از تعجب ) خانوم خیلی کمه... خیلی... خب اگه من بگم فقط 40 تومن بدین تا فردا چقدرشو میتونین بپردازین؟

زن : سکوت و سکوت.... نمیدونم

مدیر: 20 تومن حداقل تا فردا دیگه نه هم نیارین

زن : گریه میکنه.... 6 تا بچه دارم ... پدرشونو از دست دادن ... بدبختیم خانوم... بدبخت....

مدیر: متاثر میشه

من: اشک تو چشام جمع میشه... حالا معنیه ناراحتیه دختر رو فهمیدم... دلم میخواست همون لحظه بمیرم... از این دنیا نفرت داشتم... چرا آدما اینقدر از هم دور شدن؟ چرا یکی با وضعیت بدی که داره هیچ پشتیبانی نباید داشته باشه... یه لحظه از خودم متنفر شدم... نگاهی به دختر انداختم... اشکاش سرازیر شدن... عین مرواریدای درشت و قشنگ... دلم برای سادگیش سوخت... پیش خودم گفتم چطور بعضیا با وضعیت رقت بار عاشق درس خوندنن ؟ اونوقت یکی مث من با هزار تا غر زدن درس میخونم... پا شدم و رفتم تو محوطه... اشکام ناخداگاه میریخت... کنترلمو از دس دادم... خدای من... مادرش گفت پول خرید کتاب و دفتراش رو هم نداریم... چقدر سخته... چقدر صبر دارن ... خدایا خودت به دادشون برس... خدایا به همه کمک کن

میام تو: خانوم مدیر ثبت نامش کردین؟ بله خانومی ثبت نام شد...

من: رفتن؟ مدیر : آره جونم رفتن... چهره ی معصوم دختر رو یه بار دیگه تو ذهنم ساختم... قلبم شکست طوریکه صدای شکستنش رو هم شنیدم....

فردای همون روز:

دختری ساده وارد آموزشگاه میشه

سلام خانوم مدیر

سلام

ببخشید خانوم مدیر اگه میشه پرونده ی خانوم... رو بدین

مدیر : چرا؟

دختر: خانوم نتونست پول رو جور کنه ....................................

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط غزل |


مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط غزل |


فردا روزی دیگر از روزهای خداست... با این تفاوت که.... من بزرگتر میشوم و بیشتر میفهمم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2 توسط غزل |


هرچه خاک شوهر مرحوم اوست

عمرتان باشد

شکر لله پیرزن در خانه

تنها نیست

از سر شب تاسحر با مرگ چانه میزند

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:50 توسط غزل |


سلام

نمیدونم چرا از دیروز تا حالا غم دارم....

احساس میکنم نمیتونم رو هیشکی حساب کنم

احساس میکنم تنهاترین آدم روی زمینم

نمیدونم چرا فکر میکنم همه میخوان منو دس بندازن... فکر میکنم همه میخوان آزارم بدن و بهم بخندن تو دلشون

امروز کلاس داشتم... نرفتم... سرم درد میکرد... خیییییییلی... از صبح که بیدار شدم همش سر درد دارم......

دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود... نمیدونم چرا فکر میکنم آپ تولد رو هم بیخودی گذاشتم... رفتار سرد اون یه نفر باعث شد که فکر کنم خودمو سبک کردم....

احساس کردم دیگه دلش نمیخواد دوستیمون دووم داشته باشه... خب حقم داره... من که به اندازه ی بقیه ی اطرافیانش کنارش نیستم... مطمئنا منو اصلا دوس نداره.... اصلا تو رودربایسی مونده انگار

اشکال نداره... هیچی مهم نیست... من که از اول تنها بودم .... اینم روش.... عادت دارم دیگه.... به بی تفاوتی ها و لبخندهای دروغکی... فهمیدن اینکه اطرافیانم به اجبار زندگی با منن زیاد سخت نیست... کاش این لحظه نبودم... کاش الان کسی بود و اشکای منو برام میچید و میگفت که اشتباه میکنم... ولی یه چیزی هم بهم میگه که درست فکر میکنم...... یه خاطره ی بد دوباره یادم افتاد ... البته نمیشه اسمشو گذاشت خاطره ی بد... شاید تجربه ای بود... دقیقا یک سال پیش بود و حالا روزها گذشته از اون اتفاق ... دلم نمیخواد دیگه بهش فکر کنم... اصلا به هیچی نمیخوام فکر کنم... کاش یه مسکن قوی بود تا آروم آرومم میکرد ... دوستام دارن یکی یکی ازم دور میشن و من فقط رفتنشونو میبینم ... حتی دستام جون نداره براشون دس تکون بدم... مهدیس... فرزانه " فرزانه ای که همیشه مشکوکه به من... از همون اول هم اشتباه بود دوستیمون... الان داره منو بی معرفت و دروغگو خطاب میکنه"... کاش میدونستن چقدر دوسشون دارم... کاش میفهمیدن که چقدر به بودن باهاشون محتاجم... اما دیگه نمیتونم... دیگه تحمل هیچ سو تفاهمی رو ندارم.... دلم میخواد یکی بلند تو گوشم داد بزنه که: تو برگشتی به 7 سالگی... به دوران بچگی و نفهمیدن خیلی چیزها... کاش ساعت ها متوقف میشدن... کاش همه چی خوب بود... اما نیست... من سرم درد میکنه ...خدااااااااااااااااا

******************************************************

 

جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد ميزنه

زير ديوار بلندي يه نفر جون مي كنه

كي ميدونه تو دل تاريك شب چي ميگذره

پاي برده هاي شب اسير زنجيرغمه

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه ي درها به روم بسته شده

من اسير سايه هاي شب شدم

شب اسير تور سرد آسمون

پا به پاي سايه ها بايد برم

همه شب به شهر تاريك جنون

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه ي درها به روم بسته شده

چراغ ستاره ي من رو به خاموشي مي ره

بين مرگ و زندگي اسير شدم باز دوباره

تاريكي با پنجه هاي سردش داره از راه ميرسه

توي خاك سرد قلبم بذر كينه ميكاره

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه ي درها به روم بسته شده

مرغ شومي پشت ديوار دلم

خودشو اين اين ور و اون ور ميزنه

تو رگاي خسته ي سرد تنم

ترس مردن داره پر پر ميزنه

دلم ازتاريكي ها خسته شده

همه ي درها به روم بسته شده

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:47 توسط غزل |


22 سال پیش یه خانمی توی یه بیمارستان یه بچه آورد دنیا ... اون بچه یه نی نی بیشتر نبود . یه نی نی که فقط بلد بود جیغ بکشه و شیر بخوره . هی چاق بشه ... مامان و باباش نی نی رو که یه دختر بود خیلی دوس داشتن ، اونقدر که وقتی شبا با جیغاش رو اعصابشون راه می رفت و هیچم خجالت نمی کشید، از کارای بد بدی که میکرد، با این حال بازم می بوسیدنش و براش بهترین کارها رو کردن تا روز به روز بزرگتر شد و شاید هم چاقتر ... چون من اونوقتا نبودم باهاش تا بدونم تو کوچه همبازیهاش کی بودن و کجاها مهمونی می رفت و تو کدوم مدرسه درساشو خوند و عاقل و عاقلتر شد ... تو زندگیش مث همه ی آدما اتفاقای ساده و عجیب و رنگارنگ افتاد و اون همش داشت تجربه کسب می کرد و خانم تر می شد ... و من نبودم هنوز تو زندگیش ... چرا ؟ چون ازش دور بودم ...دختره اون سر ایران و من این سر ... تا اینکه یه روز من پیداش کردم .. شاید نیمه ی گمشده ام رو یه جایی به اسم بهشت گمشده ... اولاش شاید فکر نمیکردم که دوستی و آشنایی مون تا اینجا پیش بره که اون دختره بشه تنها دوست من و روزی نشه که من بهش فکر نکنم و شاید به جرات بتونم بگم ساعتی !

آره حالا بیست و دو سال از روزی که فرشته ی آسمونی اومد زمین گذشته و سوم اردیبهشت هم اون روز روشنه که سرو کله اش پیدا شد . بیست و دو سال گذشت ... حالا نی نی، خانمی شده برا خودش بیا و ببین ... و من هنوز با اینکه مدتهاست می شناسمش اما هنوز نتونستم از نزدیک ببینمش ... شب تولدش منم یه شمع فوت میکنم با آرزوی دیدنش از نزدیک نه توی خوابهای رویاییم ... و برای خوشبختی ش از ته ته ته دلم دعا می کنم ... و از خدا میخوام که سالهای سال بتونه شاد و سرزنده و موفق به زندگیش ادامه بده ... و از اینجا 22 ماچ گنده می فرستم براش که جاشون تا سال بعد روز تولدش هنوز روی لپاش بمونه ... و 22 آرزوی اختصاصی براش می کنم ... راستی قبل از اون اینو بگم که دختره اسمش ... مهدیس بود ... همونی که حالا 22 ساله شده اما هنوز همون نی نی پاک و دوس داشتنیه ....

1 – به هر چی دلت میخواد برسی .

2 – درستو با موفقیت تموم کنی ( بی تجدیدی و مشروطی و ... )

3 – خدا برات بابا و مامانتو نگه داره چون تو بدون اونا هیچی نداری ( اینو باور کن !!! )

4 – همیشه ی خدا لبت خندون باشه ( حتی جلو کسایی که بهت بدی کردن و دلت ازشون پره )

5 – حالا که واسه خودت خانمی شدی یه شووووووووووووووهر خوب بیاد و دستتو بگیره و تو رو ببره خونش تا خیال ما هم راحت شه و یه نفس عمیق بکشیم که : خدا رو شکر خوشبخت شد .

6 – همیشه عاشق باشی

7 – خدا همیشه یار و یاورت باشه .

8 – هیچ وقت سلامتی ت در خطر نیفته که بزرگترین سرمایته ... میدونستی ؟

9 – هر روز حالت بهتر از دیروز باشه .

10 تا 22 رو هم خودت موقع فوت کردن شمع ات آرزو کن چون شمع من تا اینجا بیشتر روشن نمیمونه و آب میشه ...

مهدیس عزیزم ! مواظب خودت باش و همیشه بخند چون بغض تو اشک منو قبل از خودت در میاره ... همیشه شاد باش گلم ... و فراموش نکن : تو بهترین دوست منی !

تولدت مبارک مهربونم ...بووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط غزل |


با توام اي لنگر تسكين !

اي تكانهاي دل !

اي آرامش ساحل !

با توام اي خوب ! اي منشور ! اي تمام طيفهاي آفتابي !

اي كبود ارغواني ! اي بنفشابي !

با توام اي شور ! اي دلشوره ي شيرين !

با توام اي شادي غمگين !

با توام اي غم ! غم مبهم !

اي نميدانم ....

هر چه هستي باش !

اما كاش !

نه ... جز اينم آرزويي نيست !!!

هر چه هستي باش ! اما باش !

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:7 توسط غزل |


سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها

سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها

به من بگوئید، آیا در آن اتاق بلور

که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب های شهر، بسته و خلوت

صدای نی لبکی را شنيده ايد

که از ديار پری های ترس و تنهايی

به سوی اعتماد آجری خوابگاه هاا،

و لای لای کوکی ساعت ها،

و هسته های شيشه ای نور - پيش می آيد؟

 

و همچنان که پيش می آید

ستاره های اکليلی، از آسمان به خاک می افتند

و قلب های کوچک بازيگوش

از حس گريه می ترکند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:7 توسط غزل |


از ما كه گذشت ... بايد به ابر بياموزيم تا از عطش ، گياه نميرد !

بايد به قفل ها بسپاريم ، با بوسه اي گشوده شوند بي رخصت كليد

يك زمان ...در يك مكان با مرگ ميعاد خواهم داشت ، كاش آن زمان و آن مكان اينجا و اكنون بود !!!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:22 توسط غزل |